عشق ماندگار هرگز بر جاذبه ی جسمانی میان شما و معشوق که همواره در حال تغییر است ، متکی نیست

— باربارا دی انجلیس

گفتگوی طنز دختر و پسر

گفتگوی طنز دختر و پسر
۵ ::: ۱ vote

در این مطلب گفتگوی طنز دختر و پسری رو می خونیم که به ازدواج علاقه ای ندارند :

طنز جالب گفتگوی دختر و پسرپسر: من اساسا معتقدم ازدواج مانعی برای پیشرفت بشره.

دختر: من هم فکر می کنم ازدواج فردیت بشر را مورد هدف قرار داده.

پسر: به راستی که مسئولیت و تعهد ، آدم رو فرسوده می کنه.

دختر: کاملا درسته ، آثار زیانباری هم برای لطافت پوست به همراه داره.

پسر: این همه هزینه برای عروسی.

دختر: جهیزیه رو بگو.

پسر: هزار تا خرجِ الکیِ دیگه. که چی بشه ؟

دختر: هیچی

پسر: تازه بعدش خانواده ها میفتن به جون هم.

دختر: آخ گفتی ! توقع‌ها ، حرف درآوردن ها ، خاله زنک بازی‌ها و …

پسر: همه رو باید راضی نگه داری وگرنه روزگارت رو سیاه می کنن.

دختر: وای دیوونه کننده است.

پسر: تازه خود ازدواج هم فقط تا شیش ماه جذابیت داره.

دختر: کلا سقف یکی از عوامل جداییه.

پسر: سقف مطالبات ؟

دختر: نه، سقف خونه.

پسر: چطور؟

دختر: تا وقتی خونه باباتی جون میدی که با عشقت بری زیر یه سقف، وقتی با عشقت میری زیر یه سقف، جون میدی که برگردی خونه بابات.

پسر: مردها هم سقف رویاهاشون هی میره بالاتر !

دختر: حالا این هیچی … اینایی که به عشق بچه دار شدن ازدواج می کنن، وای خدا.

پسر:‌هاها‌ها !

دختر: یعنی واقعا ازدواج می کنن که تکثیر بشن ؟

پسر: حماقت محضه.

دختر: اصلا نمی فهمم این بچه چی داره !

پسر: به سختی به دنیا میاد و به سختی بزرگ میشه ولی در نهایت به راحتی نادیده ات می گیره.

دختر: واقعا … راستی ، بیژن و عاطفه هم طلاق گرفتن.

پسر: کدوم بیژن و عاطفه !؟

دختر: بچه‌های ورودی ۸۸ مهندسی شیمی دیگه. همون هایی که سال اول دانشگاه ازدواج کرده بودن.

پسر: برای چی ؟

دختر: عاطفه بعد از یه سال فهمید بیژن با یکی دیگه‌ میره سانفرانسیسکو ولی چون خود عاطفه هم شیش ماه بود با یکی دیگه می رفت سانفرانسیسکو ، چیزی نگفت تا سفرشون زهرمار نشه. اما بعد از یه مدت دوتاشون فهمیدن و سورپرایز شدن و کلی فان شد!

پسر: خب پس چرا طلاق گرفتن ؟

دختر: دیگه تعدادشون زیاد شده بود، نمی گنجیدن !

پسر: اینم آخر و عاقبت ازدواج های امروزی. بهنام هم زنش رو طلاق داد. میدونی ؟

دختر: بهنام ؟ بهنام شریف ؟

پسر: آره.

دختر: اون دیگه چرا؟‌

پسر: دو سال دختره رو خونه باباش نگه داشت. آخر دختره قاطی کرد و گفت طلاق میخوام.

دختر: خب یه خونه اجاره می‌‌کرد.

پسر: پول پیش نداشت، بدبخت بود.

دختر: اصلا همه بدبختی انسان از ازدواج شروع شد. اگه آدم و حوا از اون اول دوست معمولی بودن الان این وضع ما نبود.

پسر: ای داد از این ازدواج … از این سنت منسوخ … از این گرداب نابودگر … مریم !

دختر: بله ؟

پسر: با من ازدواج می کنی ؟

دختر: جدی ؟

پسر: آره.

دختر: باشه.

پسر: بسیار خب.

دختر: فقط یه چیزی.

پسر: چی ؟

دختر: چند تا بچه داشته باشیم ؟

پسر: چهار تا خوبه ؟

دختر: پنج تا بهتر نیست ؟

پسر: هر چی تو بگی.

دختر: اوکی ، بای.

پسر: بای.

منبع : روزنامه قانون

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *